![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
نمي دونم چند شبه که دارم طبق عادت هميشگي برات مي نويسم اما همين که براي تو است خودش کلي آرامشه امشب رو هم با هم کلي خاطره ساختيم از همه و همش ميگذريم و مي رسيم به تو . به تو که عزيزتر از همشوني...
مثل يک معادله ي دو مجهولي مي موني که حل کردنش خيلي سخته و کار هر کسي نيست... زندگي تويي - هوا تويي-هستي تويي-مستي تويي- همه چيز هستي و مثل هيچ کس نيستي... کاش مي شد حرفامو راحت تر از اين بهت بزنم شايد اون موقع بتوني به صداقت گفته هام پي ببري.... دليلي تمام طپشهاي قلبم تويي اما کاش مي شد يکي از طپشهاي اون قلب قشنگت به نام من باشه کاش ميشد يک روز کنارم بنشيني و باهم با حافظ درد و دل کنيم.. اما افسوس..
کسی که چه باران ببارد چه برف همیشه دوستت دارد..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:54 توسط باران |
|
|
گاهش اوقات آدما از بعضي کاراي تکراري توي زندگي خسته ميشناما جالبه بدوني که من از براي تو نوشتن هيچ گاه سير نمي شوم زندگيه ديگه ميادو ميره......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:36 توسط باران |
|
|
امشب هم سنگ صبورت بودم باعث افتخاره! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:33 توسط باران |
|
|
امشب بر خلاف همه ي شبهايي که برات احساس دلتنگي مي کردم اما حس مي کنم که کلي بهم نزديکي کنارمي حتي اگه بخوام مي تونم صداي نفسهاتو حس کنم ديگه همه باهام غريبه شدن و تو تنها آشناي ديرين باقي مانده اي؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:18 توسط باران |
|
|
پرواز بی بازگشت مسافران آسمان با خود هزار هزار دل کوچک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 23:30 توسط باران |
|
|
رویای شیرین در دل چون دریای من موج می زد.از وجود شخصیتی بس عجیب! "او تا ابد در آنجا خواهد ماند...!!!"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 18:54 توسط باران |
|
|
گلی که بیشتر از همه ی گلها توی باغچه خودنمایی می کرد دیروز با اولین باران پاییزی مغلوب دست وحشی باد شد باغچه ی خوب خونه: من دیگه می ئونم که خزون رو کدوم گلت نشسته ولی نمی ذارم! نمی ذارم دیگه درد بکشی گل من! زیر بار سنگینی غصه هایی که آدما رو دوشت می ذارن کمر خم نکن !خسته نشو!محکم باش!بایست! نذار تیشه به ریشت بزنن!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 18:11 توسط باران |
|
|
توی این دنیا لیلی رو مجنون کردن گناه نیست اما مجنون لیلی بودن گناهه توی این شاهنامه پدری پسرش رو بکشه گناه نیست اما شاهنامه رو نخونده پاره کردن گناهه زیر این طاق کبود اگه خدا نخواد دو نفر با هم باشن گناه نیست اما اگه به خاطر یک باد سرد شاپرکی یخ بزنه و مرغ عشقی دق کنه گناهه توی این دنیا اگه مرغ عشقی اسیر یه قفس باشه گناه نیست اما اگه شب و روزش بی هم نفس باشه گناهه توی این دنیا اگه خودت غربت شباتو با اشک به سحر برسونی گناه نیست اما اگه خودت دست همه ی وجودتو تو دست غربت بذاری گناهه توی این هستی هستی کسی رو به باد دادن گناه نیست اما هستی دادن و حساب عاشقی گناهه توی این دنیا اشکهای مهتاب و من و ستاره رو ندیدن گناه نیست اما قطره های اشک ما رو دیدن و حال و هوای چشمامونو ابری تر کردن گناهه توی این دنیا اگه دستای شاپرک و مرغ عشقو به هم نرسونید گناه نیست چون خدا خودش می رسونه اما اگه دستای اونا رو از هم جدا کنید گناهه توی این دنیا حقیقت رو ندیدن گناه نیست اما فکر حقیقت شدن گناهه توی این دنیا مرحم زخمهای شاپرک و ستاره نبودن گناه نیست اما نمک رو زخمهاشون پاشیدن گناهه توی این جهان اشکای آسمونو دیدن و رو بر گردوندن گناه نیست اما ابر سیاه بارونی دلهای صاف شدن گناهه اون موقع است که اگر اشکی روی گونه ای جاری شد گناهش با شماست هر وقت غرورتون آب شد و نگاهتون به قطره های اشک افتاد بدونین گناهش با شماست گنه تو بی گناهی است بی گنه غرق گناهی
باران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:16 توسط باران |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟تا کی؟برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بین پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز: برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم....؟؟!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 22:50 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|