![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
سلام
امروز خودم اومدم با زبون خودم بنویسم دیگه حال و حوصله ی شعر نوشتن و از این حرفا رو ندارم.چه فایده داره که هیچ کس به جز خودم معنی حرفامو نمی فهمه. یک زمانی می اومدید نطر می دادید و شادم می کردید و الان دیگه نه. دیگه حال و حوصله ی هیچی رو ندارم .نمی دونم چرا؟ امروز اومدم واسه آدم هایی بنویسم که هنوز یاد نگرفتن با سنگها حتی مهربون باشن... با آدم هایی حرف برنم که تا بارون میاد ژنهون میشن تو خونشون.....با بی رحمی روی برگهای پاییز پا می ذارن... دارم واسه همه ی اونایی می نویسم که به آدمهایی مثل من میگن احساساتی و غیر قابل تحمل از دست این آدم های خاکستری خسته شدم... همیشه یک چیزی هست که شادی های کوچولوم رو ازم بگیره... دقت کردید که این روزا عشق با همه چیز اشتباه گرفته می شه به جز معنی واقعیش.... کاشکی همه یاد بگیرن که (میم) دوستت دارم اگه تا آسمون هفتم نره توی ساقه اش میشه ریشه های تردید رو پیدا کرددد دیگه قلم هم باهام همکاری نمی کنه که مرحم دردهام بشه شعر نوستن هم یک روزی مرحم دردهام بود.. ولی امروز با خودم گفتم نوشتن مثل این می مونه که دردهات رو دوباره با خودت تکرار کنی.. پس بی خیالش شدم و امروز با زبون خودم و خودتون نوشتم... بازم می نویسم فعلا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:47 توسط باران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 23:9 توسط باران |
|
|
نامه را با احتياط خواهم نوشت تا از پاره شدن در امان بماند
مي خواستم بدانم در شهر شما قاصدك پيدا مي شود ؟ دلم كه براي تو تنگ مي شود كنار پنجره مي نشينم و تك تك قاصدكهاي عابر را مرور مي كنم احساس بدي دارم گيرم حرفي براي سپردن به قاصدك نداشته باشي گيرم نمي خواهي اسم محبوبت را هيچ كس – حتي قاصدك – بداند گيرم خجالت مي كشي حرفهاي عاشقانه ات را – حتي در گوش قاصدك – زمزمه كني گيرم حتي قاصدك را هم محرم رازمان نمي داني پس چرا هيچ كدام از اين قاصدكها عطر نفسهاي تو را ندارند ؟ چرا اين طور شد ؟ چرا از تو گله كردم ؟ چرا فكر نكردم شايد آدرسم را فراموش كرده باشي يا بايد بشتابم . مي روم بيرون قاصدكي پيدا كنم تا آدرسم را برايت برساند راستي حالا كه قاصدك هست ... اين نامه را هم پاره مي كنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 16:35 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|