![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
فروردين ۱۳۸۵ لحظه ي تحويل سال بود .سر سفره ي هفت سين بوديم و بابا هم آرامتر و صبور تر از هميشه روي تختش خوابيدن بود و داشت دعا مي خوند.ديگه حتي نمي تونست بشينه.وقتي كه سال تحوبل شد وحيد غمگين تر از هميشه آروم گفت :احساس مي كنم بابا تا آخر امسال هم نمي مونه. ۱۳ فروردين ۱۳۸۵ داوطلبانه روز ۱۳ رو با بابا سر كردم توي خونه.شايد قشنگترين روزي بود كه داشتم. بابا روز به روز حالش بدتر مي شد .تا اينكه سعيد تصميم گرفت بابا رو به آخرين آرزوش برسونه. ارديبهشت ۱۳۸۵ روز تولدم بود. ۱۲ ارديبهشت.انگار همه فراموش كرده بودن تولدم است .ولي بابا صدام كرد .رفتم پيشش صورتم رو بوسيد و گفت تولدت مبارك.هديه ي قشنگش هم هنوز توي كشوي اتاقم خودنمايي مي كنه. ۱۷ ارديبهشت بود كه اومدم خونه و ديدم جاش خاليه.دلم ريخت پايين .انگار ستون زندگيم رو برده بودن.چقدر حالم بد بود. سراسيمه زنگ زدم سعيد .بهم گفت كه بابا رو براي چند تا آزمايش بردن بيمارستان .ساعت ۵ بعدازظهر بود دوستام اومده بودن خونه تا با كمي تاخير تولدم رو تبريك بگن.
۲۲ ارديبهشت. روز جمعه بود.سر جلسه ي امتحان بودم كه گفتن بابا رفته توي كما.نفهميدم چطوري امتحان دادم.اومدم خونه.خونمون بوي غم مي داد .از در كه اومدم تو همه گريه مي كردن انگار كه همه منتظر يك اتفاق بد بودن.مايوسانه توي بغل سعيد اشك ريختم و ازش خواستم كه بابا رو سالم برگردونه توي خونه.اون شب مامان بهم قول داد كه براي دياليز من رو ساعت ۱۲ شب ببره بيمارستان.وارد اتاق آي سي يو شدم بابا چشماشو بسته بود .خوابيده بود .روي تخت كه ديدمش انگار يكي چاقو فرو مي كرد توي جيگرم. رفتم باي سرش و آروم بهش گفتم كه اومدم روي ماهشو ببينم.چشماشو باز كرد و بست. ۲۳ ارديبهشت .ساعت ۱۲ شب.رفتم بالاي سرش .آروم تر نفس مي كشيد بدنش داغ بود .انگار آروم خوابيده بود .سعيد هم داشت بالاي سرش نماز مي خوند .هيچ كس راضي نبود بابا انقدر زجر بكشه.ولي من خودخواه تر از همه دوست داشتم بمونه.خيلي خوشحال بودم.حالش بهتر بود.اون شب اومدم خونه و براي اولين بار راحت خوابيدم. ۲۴ ارديبهشت.بالاخره اون روز لعنتي اومد.ساعت ۱۱ بود .دلشوره ي عجيبي داشتم. الان مي تونم راه برم ولي همون چند روز راه نرفتن هم كافي بود براي اينكه درك كنم پدرم ۱۷ سال چه كشيد هنوز بوي عطر نفسهاشو.صداي دخترم گفتناش رو حس مي كنم. بابا هميشه به يادتم. ولي بي رحمانه تنهام گذاشتي ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 0:32 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|