تبليغاتX
نهایت آرزوم
برای کسی که تو دلم درخشید

فروردين ۱۳۸۵

لحظه ي تحويل سال بود .سر سفره ي هفت سين بوديم و بابا هم آرامتر و صبور تر از هميشه روي تختش خوابيدن بود و داشت دعا مي خوند.ديگه حتي نمي تونست بشينه.وقتي كه سال تحوبل شد وحيد غمگين تر از هميشه آروم گفت :احساس  مي كنم بابا تا آخر امسال هم نمي مونه.همين طور كه اشك از چشمام مي اومد پايين دردل دعا كردم كه خدايا بي اثر باشد.

۱۳ فروردين ۱۳۸۵

داوطلبانه روز ۱۳ رو با بابا سر كردم توي خونه.شايد قشنگترين روزي بود كه داشتم.بابا كلي باهام حرف زد.انگار نصيحت هاي آخر رو مي كرد.

بابا روز به روز  حالش بدتر مي شد .تا اينكه سعيد تصميم گرفت بابا رو به آخرين آرزوش برسونه.
براي جشن عقد سعيد رفتيم اصفهان.حيف بابا نبود ولي تلفني ناظر جشن عقد سعيد بود .
سر سفره ي عقد همون لعنتيا (اشكامو مي گم) اومدن پايين .
از اصفهان كه برگشتيم بابا سرش رو بلند كرد طرف آسمون و گفت :خدايا من آماده ام.
اون موقع هضم اين جمله برام سخت بود .ولي الان مي فهمم كه بابا اون روز چي گفت....

ارديبهشت ۱۳۸۵

روز تولدم بود. ۱۲ ارديبهشت.انگار همه فراموش كرده بودن تولدم است .ولي بابا صدام كرد .رفتم پيشش صورتم رو بوسيد و گفت تولدت مبارك.هديه ي قشنگش هم هنوز توي كشوي اتاقم خودنمايي مي كنه.

۱۷ ارديبهشت بود كه اومدم  خونه و ديدم جاش خاليه.دلم ريخت پايين .انگار ستون زندگيم رو برده بودن.چقدر حالم بد بود.

سراسيمه زنگ زدم سعيد .بهم گفت كه بابا رو براي چند تا آزمايش بردن بيمارستان .ساعت ۵ بعدازظهر بود دوستام اومده بودن خونه تا با كمي تاخير تولدم رو تبريك بگن.
داشتيم مي گفتيم و مي خنديديم و مي رقصيديم كه تلفن زنگ زد.بازم همون استرس لعنتي اومد سراغم .گوشي رو برداشتم و صداي مامان رو غمگين تر از هميشه شنیدم كه مي گفت بابا ايست قلبي كرده و رفته.مايوسانه اشك ريختم و التماس كردم.به لطف خدا بابا برگشت .


۲۰ ارديبهشت بود.چهارشنبه.كلاس نرفتم.رفتم بيمارستان پيشش حالش خيلي خوب بود.اول كه منو ديد اشكاش اومد پايين.بعدش رفتم بوسش كردم.كلي خنديدم براش.كلي خودمو براش لوس كردم.موقع خداحافظي كلي بوسش كردم.انگار بار آخري بود كه مي ديدمش.غمگين تر از هميشه بيمارستان رو ترك كردم.

۲۲ ارديبهشت. روز جمعه بود.سر جلسه ي امتحان بودم كه گفتن بابا رفته توي كما.نفهميدم چطوري امتحان دادم.اومدم خونه.خونمون بوي غم مي داد .از در كه اومدم تو همه گريه مي كردن انگار كه همه منتظر يك اتفاق بد بودن.مايوسانه توي بغل سعيد اشك ريختم و ازش خواستم كه بابا رو سالم برگردونه توي خونه.اون شب مامان بهم قول داد كه براي دياليز من رو ساعت ۱۲ شب ببره بيمارستان.وارد اتاق آي سي يو شدم بابا چشماشو بسته بود .خوابيده بود .روي تخت كه ديدمش انگار يكي چاقو فرو مي كرد توي جيگرم.از اين ناراحت بودم كه نمي تونستم بهش كمك كنم.

رفتم باي سرش و آروم بهش گفتم كه اومدم روي ماهشو ببينم.چشماشو باز كرد و بست.بدنش يخ بود.مي دونستم ممكنه يخ كنه.پتو رو انداختم روش تا سردش نشه.دياليز و وصل كردم و اومدم پيش پرستار اتاق نشستم.فقط گریه مي كردم.پرستار بهم گفت كه برم و باهاش صحبت كنم .يك ساعت تموم باهاش حرف زدم.بهش گفتم كه اگه نياد همه ي آرزوهام مي ميرن.بهش گفتم كه بدون اون خونه بوي غم ميده.ولي بازم جوابمو نداد.ناراحت تر از هميشه برگشتم خونه.

۲۳ ارديبهشت .ساعت ۱۲ شب.رفتم بالاي سرش .آروم تر نفس مي كشيد بدنش داغ بود .انگار آروم خوابيده بود .سعيد هم داشت بالاي سرش نماز مي خوند .هيچ كس راضي نبود بابا انقدر زجر بكشه.ولي من خودخواه تر از همه دوست داشتم بمونه.خيلي خوشحال بودم.حالش بهتر بود.اون شب اومدم خونه و براي اولين بار راحت خوابيدم.

۲۴ ارديبهشت.بالاخره اون روز لعنتي اومد.ساعت ۱۱ بود .دلشوره ي عجيبي داشتم.ولي با تلقين به خودم مي گفتم كه هيچ اتفاقي قرار نيست بيافته.زنگ زدم به خونه.منشي شركت  گفت كه بابا حالش خوبه.احساس بدي داشتم .زنگ زدم به بيمارستان.پرستار گفت حالش
خوبه.زنگ زدم به مامان. سالي گوشي رو جواب داد و گفت بابا حالش خوبه ولي وقتي كه گوشي رو داد به حميد فهميدم كه چي شده.
فهميدم كه كتاب زندگي عزيزترين موجود زندگيم براي هميشه بسته شده.
تا خونه دويدم.ماشين بهم زد.ولي اينقدر غصه داشتم كه درد رو احساس نمي كردم بقيه ي راه رو هم دويدم.اومدم خونه.همه مشكي پوشيده بودن .از مامان خواستم كه بگه دروغه.ولي نگفت.به سعيد گفتم كه بابامو سالم ازش مي خوام ولي انگا راه اميدي نبود.
از غصه ي بابا از اون رو ز به بعد ديگه نتونستم راه برم.
فرداش هم با تمام بي مهري دفنش كردن زير خروارها خاك.

الان مي تونم راه برم ولي همون چند روز راه نرفتن هم كافي بود براي اينكه درك كنم پدرم ۱۷ سال چه كشيد

 هنوز بوي عطر نفسهاشو.صداي دخترم گفتناش رو حس مي كنم.

بابا هميشه به يادتم.

ولي بي رحمانه تنهام گذاشتي .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 0:32  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند.
سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود.
سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس)

پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
دنیای آسمونی
اولین و بزرگترین دیوونه خونه ی اینترنتی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
خیال پرواز
ّF A Q ((0 o 0)) S y S T o M
من دیوونتم به خدا
هر چیزی که فکرشو بکنی
سکوت باران
یاد عشق
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
هستم به بودنت
سلطان عشق
سکوت شیشه ای
عشق و صداقت
matinmusic
غم های یک کوچولو
بنام عشق
alone
درد و دل یک دختر کوچولو
سیاوش و دوستان
كاشكي مي دونستي چقدر دوستت دارم
زندگيم پگاه
بهاره
دست نوشته های عسل
unique boy
رفت و بر نگشت
پسر ...جهنمی...رشت
دانلود موزيك
تو احساس منو می خوای منم ای وای تو رو میخوام
حرفهای نگفته ی دلم
بالایی
کوی اسلام
رزیتای گلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان