![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
برای مامان خوب و مهربونم
مامان خوبم می دونم که خیلی دیر شده ولی بازم امیدوارم که به بزرگواری خودت ببخشی. بعد از رفتن بابا تنها امیدم به مامان خوبم است که همیشه وجودش تکیه گاه محکمی برام است روزت مبارک عزیز ترینم. تنها همین اشکهای بی زبان من از خوبی های تو قدردانی می کنند.این امشب را کنارم بمان و تا سپیده ی رفتن دست و پا زدن قطره قطره شان را در دریای مردمک چشمانم تماشا کن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 21:4 توسط باران |
|
|
گفته بودي كه تو را در گلزار ها خواهم ديد ، گفته بودي كه در گلبرگ نسترن ها مي نشيني و در كلاله ي شقايق ها جاي مي گيري.تمام گلزارها را به دنبالت زير پا نهادم .به دشتها رفتم تا شايد تو را در گلي كه در دامان خاك نشسته بيابم.گفتم شايد همراه با برگ گلها بر آبي به زلالي اعتقادت شناور باشي .سپس همراه با آنها به همه جا سفر كردم و اثري از تو نديدم.حرفهايت را صدباره مرور كردم تا بلكه بفهمم مشتاق سفر به كجا بوده اي .تو هر چه گفته بودي همه صحبت از ايمان بود و اعتقاد ،پيروزي و استقامت ، مبارزه و تلاش ، عروج و جاودانگي .هميشه اين مفاهيم را در جسم و روحت ديده بودم.ولي نمي توانستم معناي عروج و جاودانگي را بفهمم .چون كمتر از اين دو برايم حرف زده بودي.از مادر پرسيدم:مادر ، عروج يعني چه؟گفت :ديدار معبود.گفتم جاودانگي چيست؟جواب داد :وقتي به معبود رسيدي جاودانه مي شوي.دوباره پرسيدم :كسي كه به ديدار معبود مي رود تا جاودانه شود ،به كدام ديار مي رود ؟با لحني دردناك جواب داد :آن دياري كه در قالب مكان نيست ولي همه جا هست.جوابش را نفهميدم ولي گل وجودش را پژمرده ديدم.لحن مادر و جوابي كه داده بود مرا به فكر وا مي داشت .پدر گاه در صحبتهايش سخن از عروج گفته بود.شايد او به عروج رفته باشد.حالا كمي بهتر متوجه ي گفتار پدر مي شدم.حالا مي فهمم كه پدرم قطره اي از اقيانوس بوده كه زلالي آبش بي همتاست .او در يك روز آفتابي در 24 ارديبهشت سوار بر اسب طلايي آفتاب شد و به آسمان رفت و همه ي ما را در غم نبودنش تنها گذاشت . پدر چه ساده تركمان كردي اما هميشه با يادت زنده هستيم .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 15:17 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|