![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
تو می آیی... تو می آیی...می دانم که می آیی...تورا دیشب من از لحن عجیب بغض هایم خوب فهمیدم ...تورا بی وقفه از باران پاک چشم هایم سیر نوشیدم ،تو می آیی ...می دانم که می آیی و بر ابهام یک بودن ،نگین آبی احساس می بندی ،و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی ، مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی ...تو می آیی...خوب می دانم که تو می آیی ... خوب می دانم که می آیی... مسافر قشنگم سلام: یک جا خوندم که هر چه قدر صبر کنی آخرش به اون چه که می خوای می رسی... 60 روز و 13 ساعت و 52 دقیقه...
منم دیگه نمی خورم....سال دیگه دانشجوی رشته ی عمران؟چطوره؟ راستی ی ی ی ....17 شهریور مهمون نمی خوای؟ منتظرم باش ...با سعید و ماندانا میام پیشت مراقب چیزهایی که شکستنی است و اگر هم شکست دیگه نمیشه کاریش کرد باش !!! دلم می خواد بازم بیای و اولین نظر رو خودت بدی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:42 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|