![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
وای ی ی ی ی
خدایا ..........مرسی که اینقدر دوسم داری....... زنگ زد ساعت ۲۲:۴۵ دقیقه.وای خدا صداش کلی بهم انرژی میده..... مرسی گلم.....بیشتر از همیشه دوست دارم راستی مامان جون مرسی که اینقدر درکم می کنی....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:57 توسط باران |
|
|
یک روز توی جهنم می بینمت
تو به جرم دزدیدن دل من و من هم به خاطر اینکه خدا رو ول کردم و تو رو پرستیدم....؟؟!!! آدما گاهی اوقات تو زندگی همه چیز دارن ولی فقط دلشون رو خوش می کنن به یک چیز یا یک کس... منم دلم رو خوش کردم به کسی که ایمان دارم که ته دلش دوسم داره... کاش الان می شد باهات حرف زد...نیستی .... شاید پشت ابرا پنهان شدی که کسی چشمت نزنه ... آخه تو ماه شب ۱۴ هستی.... بعضی موقع ها اینقدر دلم هوات رو می کنه که احساس می کنم الان است که از طپش بایسته... یعنی دیوونه تر از من هم پیدا میشه...یعنی کسی هست که به اندازه ی من دوستت داشته باشه؟ من دیوونتم... حالا چه فرقی می کنه الکی یا جدی....یک دیوونه ..دیوونه است...و منم خوشحالم که تو دیوونه ام کردی... ساعت ۲۲:۳۷ دقیقه است و همچنان بی خبری........ فرقی نمی کنه چون من هر ثانیه بیشتر دوست دارم... راستی...مرسی که اینقدر دوسم داری....... ما رفتیم که با خیالت زندگی کنیم فعلا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:34 توسط باران |
|
|
سلام
فکر کنم ۵ ماه شد که دیگه ننوشتم یعنی دیگه حوصله ی نوشتنم ندارم م م م گاهی حال و هوای آدما اونقدر بارونی میشه که دیگه نمی تونن اشک بریزن انگار که اشباع میشن در پس خنده های الکی این دخترک گریه هایی نهفته که اگه بخواد بباره می تونه درخت های یک جنگل رو سیراب بکنه... نمی دونم چمه؟ انگار الکی زنده ام ...یک آدم بی هدف......نمی دونم باید چی کار کنم ؟ نمی دونم...نمی دونم .. نمی دونم...... حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم....دخترک مغروری که روزگاری همه آرزوشون بود بتونن اشکش رو در بیارن الان به روزی افتاده که با تلنگری شیشه ی نازک احساساتش ترک بر می داره و اشکاش می ریزه پایین..... میشه بهش بگین چی کار کنه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:14 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|