![]() |
![]() |
|
| برای کسی که تو دلم درخشید |
|
ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی سلام:
دقیقا یادم نیست که چند روز از نبودنت می گذره ولی فقط اینو می دونم که عجیب دلتنگتم.... دلتنگ حرفات-نگاهت-نفسهات و....کاش می شد همه ی حرفها رو زد ولی چون نمیشه پس منم نمی زنم... بیشتر حرفا قشنگیش اینه که تو دل آدما بمونه..چه فرقی می کنه؟ دل من هم یک جایی است پیش دل تو...زندگیم قشنگه تا زمانی که تو باشی..اما وقتی که بری....اون موقع است که تمام رنگهای خاکستری و قهوه ای میشن همدم این قلب بی خانمان....اون قدر شفافی که غم و شادی وجودت رو میشه از توی صدات فهمید..چند شب پیش توی خیالم غم وجودتو با تمام سلول های بدنم احساس کردم.. دیشب دلم عجیب برای صدات تنگ شده بود..... اولین طنین دلنشین صداتو که شنیدم قدرت نفس کشیدن رو هم از دست دادم..نفسم بند اومد... غصه هامو ازت پنهون می کنم ...مبادا که غصه های خاکستری من سیم های نازک احساساتت رو خدشه دار کنه...مسکن هستی..وقتی میا ی همه ی درد ها رو با خودت می بری.. روحم-خودم و زندگیم عجیب بهت نیاز داره....عجیب است که بی دلیل دوستت دارم.. اصلا می فهمی چی می گم؟ کاش یک ذره از احساسات من رو درک می کردی... می دونی چیه؟ هر ثانیه - هر دقیقه و هر ساعت من بدون تو می گذره ولی سرشار از عطر نفس های تو است.اصلا مگه می شه توی خیال من نباشی؟(مگه میشه تو نباشی و من از عشق بخونم...) اگه یک گلستان گل هم بهت بدم بازم.... دیشب دلک گرفته بود رفتم کنار پنجره .ستاره ها از اون بالا الکی واسه من فخر می فروختن و هی نورشون رو می پاچیدن توی صورت من و هی چشمک می زدن... می دونی من بهشون چی گفتم؟ به همشون گفتم که نورشون کمترین اهمیتی برای من نداره .گفتم درخشندگیشون مسخره است.به همشون گفتم که اگه روزی و روزگاری سعادت دیدن تو رو پیدا کردن خودشون می رن و تا ابد شاکن زمین می شن .... خنده های روزکی منو هیچکی نمی فهمه...فقط خودت می فهمی...فقط تو می فهمی که بی تو چه تنهام و با تو یک دنیا... زندگیم عجیب بدون تو بوی غربت میده..بغض هام رنگ بغض هایی است که شقایق می کنه... گاهی اوقات با خودم می گم آیا اصلا اون میاد؟ بیا....این دفعه دیگه واقعا بیا....نه او اون آمدن هایی که رفتن داره.... این دفعه بیا و بمان... کسی که چه نثر بنویسه و چه نظم همیشه به یاد توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:51 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باران متولد 12 اردیبشهت سال.....عاشق گل سرخ , رنگ سرخ و هر چیز سرخ.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر.شبها بی خواب است و روزها بی تاب.هوایش پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محکوم است به زنده ماندن نه زندگی.
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست, ذهن آشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب و نیماست.از سنتها تفعل و شب یلدا را بیشتر می پسندد.تنهاست مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها به هم نمی رسند.کجایند آن قدیمی های مهربان که ببینند آدم ها هم مثل کوه ها این چنین اند.فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک , آن هم هنوز مثل تمشکهایی که پشت چشم برگهای تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند , کال اند. سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود. سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم .هر وقت به آرزویتان رسیدید دعایش کنید.این حرف همیشه ,اول و آخر اوست .با وجود تمام این حکایت ها و شکایت ها تنها یک حرف برای گفتن دارد , هم به او و هم به همه ی آنانی که حرفهایش را می خوانند (باز هم یا تو یا هیچکس) |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|